فرقی نکرده...
خوده خودشه....
فقط اونی که داره باهاش قدم میزنه....
من نیستم...
@Tina_Bala · ۸۷ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)
فرقی نکرده...
خوده خودشه....
فقط اونی که داره باهاش قدم میزنه....
من نیستم...
هرجا که دلت میخواهد برو…
هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکن�
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!
دلم برای كسی تنگ است كه گمان میكرد�
می آید ...
می ماند ...
و به تنهاییم پایان میدهد!
آمد ...
رفت ...
و به زندگی ام پایان داد ....
صـدای زندگی را میشنـوم...
همــه جــا...
فـرا می خـــوانـد مــا را...
تــــو را!
بـرای در آغــوش کشیــــدن معـشـوقت...
مـــرا!
بــرای در آغـوش کشیــدن زانــوی غـــم...
خــدایا
کـمـی بـیـا جـلـوتـر
مـی خـواهـم در گوشت چـیـزی بـگـویم ...!
ایـن یـک اعـتـراف اسـت ...
مـن بـی او دوام نـمی آور�
حـتـی تـا صـبح فــردا !...
خــدایا
کـمـی بـیـا جـلـوتـر
مـی خـواهـم در گوشت چـیـزی بـگـویم ...!
ایـن یـک اعـتـراف اسـت ...
مـن بـی او دوام نـمی آور�
حـتـی تـا صـبح فــردا !...
فـاجـــعـه اینجـاست
کـه چشــم هایم دیـگر ،
بـا مـن و بغــض هایـم نـمی سـازنـد !!
سـختـه...
بـه جـایی بـرسی کـه دیـگه
نـه هیـچ اومـدنی آرومـت کنـه ،
نـه هیـچ رفتـنی نابـودت ...
دارم از خونه میرم بیرون (به ساعت قدیم حساب میشه)
برمی گردم خونه (به ساعت جدید حساب میشه)
اصن یه وضعیه، خو من چه جوری این دوساعتی ک ن بیرون بودم ن خونه رو واسه مامان گلم توجیح کنم؟؟ :دی
کی میشه شهریور شه، راحت شم آخه ؟؟
خونه شما هم همین طوری رفت و آمدها (توسط مامان)کنترل میشه ؟؟ :l
ماشینم رو جلوی در پارک می کنم یه نگاه به دور و برم می اندازم و وارد باغ میش�
منظره زیبایی جلوی چشمامه، یه فضای سرسبز با کلی درخت های بلند و سر ب فلک کشیده همراه نسیم ملایمی ک لا ب لای شاخه هامی وزه و برگ های درخت ها رو به منطور خوشامدگویی تکون میده
چند قدم دیگه بر می دارم یه میز خیلی بزرگ با کلی صندلی دورش وسط باغ چیده شده بود همه چیز سفید بود رومیزی، روکش صندلی، گل های تو گلدون و ...
بوی اسفند مشامم رو چر کرده بود کلی میوه و شیرینی روی میز بود و از همه بهتر یه کیک سفید چند طبقه ک دلت می خواست بهش ناخونک بزنی : پی
نزدیک تر ک شدم چند نفر بهم خوشامد گفتن بعد یه خانم محترم و با شخصیت بهم نزدیک شد و گفت: دعوتنامه همراهته ؟؟ سرمو تکون دادم و نامه رو بهش دادم تا اسمم رو خوند نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت: تو اولین مهمون امروز ما هستی از دیدنت خیلی خوشحال شدم، ازش پرسیدم: می تونم اسمتون رو بدونم ؟؟ بهم چشمک زد و گفت: یکم دیگه صبر داشته باش با دست جامو بهم نشون داد و گفت: امروز یه روز باشکوهه
همه وجودم این شکوه رو حس کرده بود بعد از مدت ها، از ته دل شاد بودم و یه لبخند واقعی روی لبام بود
سر جام نشستم و منتظر شدم به اطراف نگاه می کردم هر کسی مشغول کاری بود و به سمتی می رفت اما جالب این بود ک همه لبخند رو لبشون بود و حسابی بابت این روز خوشحال بودن
همون خانوم دوباره اومد پیشم گفت کنار بشقابت یه کاغذ اون رو بردار و بزار جلوت چند دقیقه دیگه اینجا شلوغ میشه
دل تو دلم نبود .... (پارت دوم)
بعد از چند دقیقه آدمهای زیادی وارد شدن همه شاد بودن و مثل من از اینکه ب این مهمونی دعوت شده بودن تو پوست خودشون نمیگنجیدن ازشون استقبال میشد و بعد از چند لحظه روی صندلی می نشستن
دیگه جای سوزن انداختن نبود همه اومده بودن، صندلی ها پر شده بود ب هم نگاه می کردیم و گه گاهی با کنار دستیمون حرف می زدیم من ساکت بودم و تک تک آدمای اونجا رو با دقت نگاه می کردم شاید چهره بعضی ها رو بشناسم بغل دستی هام دو تا پسر بودن و مثل من تقریبا ساکت بودن (مسیحا و کیان)
تعداد کمی از اون جمعیت هم دیگه رو می شناختن و مشغول شوخی و خنده بودن خلاصه سروصدایی ب پا شده بود همون خانم به همراه چند نفر دیگه اومدن و ازمون خواستن ساکت باشیم
با لحن مهربونی گفت: بی مقدمه میرم سر اصل مطلب، این مهمونی به افتخار همه شما برگزار شده تا همدیگه رو از نزدیک ببینید گرچه همدیگرو تا حدودی می شناسید، من خانوم صادقی هستم و این خانوم و آقایون که کنار من ایستادند مدیران و همکارانم هستند شماها هم که دور این میزید دوستای 4 جوکیه ما هستید پس ب افتخار خودتون دست بزنید...!!!
اصلا باورم نمیشد همه دوستایی ک ساعت ها پای دردو دلاشون نشسته بودم و با بعضی هاش گریه کرده بودم و با بعضی هاش خندیده بودم الان کنارم نشستن و می تونم از نزدیک همشون رو ببینم وای حسابی ذوق زده شده بودم نمی دونستم چی کار کنم!! همه بودن همه دوستای شیطونمون، دوستای عاشقمون، دوستای دلتنگمون، دوستای بامزه فانتزی دارمون، دوستای سوتی بده مون و ....
بخوام حسمو و کارا و حرف هایی ک اونروز دوست داشتم انجام بدم رو بگم حسابی طول میکشه تا همین جاشم فانتزی طولانی شد
اما کاش این اتفاق بیفته مطمئنم بهترین روز زندگیم خواهد شد ...
ب امید اون روز (پارت آخر)
اولین فانتزیمه، شاید فانتزی بعضی از دوستای گل 4 جوکیم هم باشه :
زنگ خونه ب صدا در میاد ج میدم : کیه؟؟ از اون ور یه آقایی میگه : لطفا بیایید دم در نامه دارید !!
با ذوق و شوق میرم دم در، نامه رو میگیرم و برگه تحویل رو امضا میکنم. همون جا پشت در باعجله بازش می کنم باورم نمیشد، آخر هفته ب یه مهمونی دوستانه ک آرزوشو داشتم دعوت شده بودم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم خودم رو واسه اون روز آماده کردم مطمئن بودم مهمونی ب یادموندنی خواهد بود
بالاخره روز موعود فرا میرسه قلبم تند تند میزنه هم استرس دارم هم خوشحالم هم ..... ی نفس عمیق می کشم و میرم ب آدرسی ک داخل نامه بود
(پارت اول)
توی محله امون یه همسایه نامتمدن داریم ک چند وقت یه جوجه خروس نابالغ رو ب سرپرستی قبول کرده
یعنی وقت و بی وقت، سرظهر و کله سحر مجبوریم صدای ناهنجارش رو تحمل کنی�
دلت می خواد بری خروسش رو بکنی تو حلق صاحبش ک این جوری رو اعصاب ملت قدم نزنن
صداش عین کشیدن ناخون رو دیواره لامصب
ب نظر من این جور آدما باید تو غار زندگی کنن نه تو شهر
والا
یه یاکریم تپل مپل ناز داریم پشت پنجره اتاقم لونه کردن
عادت دارم وقتی می خونه منم عین خودش صداشو در میارم اونم هی جوابم میده تا هر وقت حوصله داشته باشم این کارو ادامه می د�
امروز صبح تا یاکریم خوند منم ج دادم اما اون ساکت بود ج نمی داد
هی تکرار کردم دیدم نخیر امروز محلمون نمیده
یهو مامانم گفت: ان قدر سعی نکن ،جفتشو پیدا کرده بگرد دنبال یه یاکریم مجرد دیگه، براش کو کو کو کن !!!!!!
یاکریم مذکر :دی
یاکریم مونث(جفت مذکور) :پی
من :0
مامانم :)))
هر کی عید امسال به خصوص لحظه سال تحویل کوفتش شده لایک کنه
اولیش خودم....
راست میگن فوضولی خوب نیستااااااا
امروز اینو با تمام وجودم لمس کردم ....
داشتم یواشکی از سوراخ کلید نگاه می کردم خواهرم واسم چی عیدی گرفته..... آخه داشت تو کمدش قایم می کرد
در اتاقش هم رو ب من باز می شد
چشمتون روز بد نبینه ، یهو در با شدت باز شد ...... گوممممبببب ....
جای سوراخ کلید و دسته ی در، دقیق چاپ شده رو صورتم !!!!!!
دعا کنید جاش زود خوب بشه و الا تو دید و بازدید های عید همه می فهمن من چقدر فضولم(کنجکاو) :دی
وقتی پیام ها رو می خونی و لایک می کنی یه لذت عجیبی به وجود میاد
این حس دقیقا اون لحظه ای تمام وجودت رو می گیره ک تعداد لایک ها رو روند میکنی ....
مثلا 99 تا باشه با لایکت بشه 100 تا انگار قله اورست رو فتح کردی : دی
من فقط این طوریم یا دوستان دیگه هم آره ؟؟؟
نکنید این کارارو با جوون مردم !!
گناه داره هااااااااا
این همه فشارو گرونی رو تحمل می کنه بس نیست؟؟
حالا از وقتی میاد این جا، تو خواب و بیداری،
همش داره دنبال یه چیزی میگرده...
دنبال یه اتفاق جالب...
یه سوزه خنده دار...
یه سوتی .... :دی
ک بیاد 4 جوک بگه هم سن و سالاش بخندن و دلشون شاد بشه
آسایش نداشتمونو ازمون گرفتین :دی
اما دل دوستان شاد باشه و لبشون پر خنده همین مارا بس است
امشب دلتون نخواد شام تن ماهی زدم به بدن
روش نوشته بود " ماهی در روغن " !!
1 سوال واسم پیش اومد، مگه ماهی های دیگه تو شیر خوابیدن
که اینا محض اطلاع نوشتن تو روغن ؟؟
کیا یادشونه وقتی باباهامون بهمون سکه پنج تومنی
می دادن تا سنگ های داغ چسبیده به نون سنگگ ها
را دربیاریم چه مزه ای داشت ؟؟
تازه اونم بعد این که نوک انگشتامون حسابی سوخت
اما ان قدر این کار بهمون می چسبید که فراموش می کردیم سرخی دستامونو
یادش به خیر .....