T
Tina ۱۳ سال پیش
جوک

ماشینم رو جلوی در پارک می کنم یه نگاه به دور و برم می اندازم و وارد باغ میش�
منظره زیبایی جلوی چشمامه، یه فضای سرسبز با کلی درخت های بلند و سر ب فلک کشیده همراه نسیم ملایمی ک لا ب لای شاخه هامی وزه و برگ های درخت ها رو به منطور خوشامدگویی تکون میده
چند قدم دیگه بر می دارم یه میز خیلی بزرگ با کلی صندلی دورش وسط باغ چیده شده بود همه چیز سفید بود رومیزی، روکش صندلی، گل های تو گلدون و ...
بوی اسفند مشامم رو چر کرده بود کلی میوه و شیرینی روی میز بود و از همه بهتر یه کیک سفید چند طبقه ک دلت می خواست بهش ناخونک بزنی : پی
نزدیک تر ک شدم چند نفر بهم خوشامد گفتن بعد یه خانم محترم و با شخصیت بهم نزدیک شد و گفت: دعوتنامه همراهته ؟؟ سرمو تکون دادم و نامه رو بهش دادم تا اسمم رو خوند نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت: تو اولین مهمون امروز ما هستی از دیدنت خیلی خوشحال شدم، ازش پرسیدم: می تونم اسمتون رو بدونم ؟؟ بهم چشمک زد و گفت: یکم دیگه صبر داشته باش با دست جامو بهم نشون داد و گفت: امروز یه روز باشکوهه
همه وجودم این شکوه رو حس کرده بود بعد از مدت ها، از ته دل شاد بودم و یه لبخند واقعی روی لبام بود
سر جام نشستم و منتظر شدم به اطراف نگاه می کردم هر کسی مشغول کاری بود و به سمتی می رفت اما جالب این بود ک همه لبخند رو لبشون بود و حسابی بابت این روز خوشحال بودن
همون خانوم دوباره اومد پیشم گفت کنار بشقابت یه کاغذ اون رو بردار و بزار جلوت چند دقیقه دیگه اینجا شلوغ میشه
دل تو دلم نبود .... (پارت دوم)

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.