T
Tina ۱۳ سال پیش
جوک

بعد از چند دقیقه آدمهای زیادی وارد شدن همه شاد بودن و مثل من از اینکه ب این مهمونی دعوت شده بودن تو پوست خودشون نمیگنجیدن ازشون استقبال میشد و بعد از چند لحظه روی صندلی می نشستن
دیگه جای سوزن انداختن نبود همه اومده بودن، صندلی ها پر شده بود ب هم نگاه می کردیم و گه گاهی با کنار دستیمون حرف می زدیم من ساکت بودم و تک تک آدمای اونجا رو با دقت نگاه می کردم شاید چهره بعضی ها رو بشناسم بغل دستی هام دو تا پسر بودن و مثل من تقریبا ساکت بودن (مسیحا و کیان)
تعداد کمی از اون جمعیت هم دیگه رو می شناختن و مشغول شوخی و خنده بودن خلاصه سروصدایی ب پا شده بود همون خانم به همراه چند نفر دیگه اومدن و ازمون خواستن ساکت باشیم
با لحن مهربونی گفت: بی مقدمه میرم سر اصل مطلب، این مهمونی به افتخار همه شما برگزار شده تا همدیگه رو از نزدیک ببینید گرچه همدیگرو تا حدودی می شناسید، من خانوم صادقی هستم و این خانوم و آقایون که کنار من ایستادند مدیران و همکارانم هستند شماها هم که دور این میزید دوستای 4 جوکیه ما هستید پس ب افتخار خودتون دست بزنید...!!!
اصلا باورم نمیشد همه دوستایی ک ساعت ها پای دردو دلاشون نشسته بودم و با بعضی هاش گریه کرده بودم و با بعضی هاش خندیده بودم الان کنارم نشستن و می تونم از نزدیک همشون رو ببینم وای حسابی ذوق زده شده بودم نمی دونستم چی کار کنم!! همه بودن همه دوستای شیطونمون، دوستای عاشقمون، دوستای دلتنگمون، دوستای بامزه فانتزی دارمون، دوستای سوتی بده مون و ....
بخوام حسمو و کارا و حرف هایی ک اونروز دوست داشتم انجام بدم رو بگم حسابی طول میکشه تا همین جاشم فانتزی طولانی شد
اما کاش این اتفاق بیفته مطمئنم بهترین روز زندگیم خواهد شد ...
ب امید اون روز (پارت آخر)

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.