m

mahsa

@m_m_ · ۷۴ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۲ رأی)

t
tanha_m ۱۳ سال پیش
پیام

دعايت ميكنم تا مهربان باشي
به لبخندي تبسم را به لب هاي عزيزي هديه فرمايي
بيابي كهكشاني را درون آسمان تيره شب ها
بخواني نغمه اي با مهر
دعايت ميكنم...در آسمان سينه ات
خورشيد مهري رخ بتاباند
دعايت ميكنم روزي زلال قطره اشكي
بيابد راه چشمت را
سلامي از لبان بسته ات جاري شود با مهر
دعايت ميكنم يك شب تو راه خانه خود گم كني
با دل بكوبي كوبه مهمان سراي خانه خود را
دعايت ميكنم روزي بفهمي با خدا,تنها
به قدر يك رگ گردن
و حتي كمتر از آن فاصله داري!!
دعايت ميكنم روزي بفهمي گرچه دوري از خدا
اما خدايت با تو نزديك است.
دعايت ميكنم روزي دلت بي كينه باشد
بي حسد
با عشق
بداني جاي او در سينه هاي پاك ما پيداست

t
tanha_m ۱۳ سال پیش
پیام

به يك لطيفه چندبار ميخنديد؟؟؟
پيري براي جمعي سخن ميراند:لطيفه اي براي حضار تعريف كرد,همه ديوانه وار خنديدند.بعد از لحظه اي او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد كمتري از حضار خنديدند.او دوباره لطيفه را تكرار كرد تا اينكه ديگر كسي در جمعيت به آن لطيفه نخنديد.او لبخندي زد و گفت:وقتي كه نميتوانيد بارها و بارها به يك لطيفه بخنديد,پس چرا بارها و بارها به گريه و افسوس خوردن درمورد مسئله اي مشابه ادامه ميدهيد؟؟؟
گذشته را فراموش كنيد و به لحظه هاي پيش رويتان بنگريد.

t
tanha_m ۱۳ سال پیش
پیام

پرسيدم...چطور بهتر زندگي كنم؟
با كمي مكث جواب داد:
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير.
با اعتماد,زمان حالت را بگذران.
و بدون ترس,براي آينده آماده شو.
ايمان را نگه دار و ترس را به گوشه اي انداز.
شك هايت را باور نكن,و هيچگاه به باورهايت شك نكن.
زندگي شگفت انگيز است,درصورتي كه بداني چطور زندگي كني.
كوچك باش و عاشق...كه عشق,خود ميداند آيين بزرگ كردنت را.
بگذار عشق خاصيت تو باشد,نه رابطه خاص تو با كسي.
موفقيت پيش رفتن است,نه به نقطه پايان رسيدن.
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه...نفسي تازه كرد و ادامه داد:
هرروز صبح در افريقا,آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرارمعاش در صحرا مي چرخد.آهو ميداند كه بايد از شير سريع تر بدود,در غير اين صورت طعمه شير خواهد شد;شير نيز براي زندگي و امرارمعاش در صحرا ميگردد,كه ميداند بايد از آهو سريع تر بدود تا گرسنه نماند.
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو...,مهم اين است كه با طلوع آفتاب از خواب برخيزي و براي زندگيت,با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني!

t
tanha_m ۱۳ سال پیش
پیام

هه...مسيحا پس من شدم سوتي سال ديگه!!خودم به شخصه يه تبريك دبش و قلمبه به خودم ميگم خدا نصيب شمام كنه خخخخخخخخ... ولي خداييش كار دقت من از حلق شما گذشته اخوي بايد صاف هدايتش ميكردي به لوزالمعده ات!!!!مجددا خخخخخخخ...خ(اين يه دونه خ بيخ گلوم مونده بود حل شد شكرخدا)اميدوارم الان لااقل يه لبخند كوشولو زده باشي عباس نازتو بخوره شب شام نخوره
يه معذرت خواهيم از حبيب خودمون دارم كه مخاطبشو با حنانه اشتباه گرفتم شمام دقتمو بفرست به پاشنه كفشت!!واقعيتش من پستاي تو و مسيحارو خيلي دوست دارم بااحساس و تقريبا مثل هم مينويسين براهمين قاطي كردم يه دليلشم اينه كه خيلي وقته حواس پرت و گيج شدم همه چيو فراموش ميكنم فكر كنم آلزايمر گرفتم از نوع زودرسش!راستش يكي از آرزوهام همين فراموشي گرفتن بود تا گذشته ام بدون دخالت و درگيري با خودم بره افق دوستان!دارم بهش ميرسم گويا!!!!
tanha_m
فردا تولدشه ما بدون دعوا و دلخوري تموم كرديم اما بهش قول دادم ديگه سراغش نرم تا راحتتر فراموشم كنه من به دردش نميخوردم الان نميدونم فردارو چيكار كنم سخته برام تحملش!بهش تبريك بگم يا نه؟؟؟اگه منتظرم باشه چي؟!قولم چي؟!
*لذتيم كه فردا و واسه هميشه ديگه مال نيست اينه كه ذوق كردنشو وقتي كادوشو بهش ميدم ببينم وقتي پيشم سريع بازش كنه و مدام با ذوق و خنده بگه مرسي جوجو مرسي...*

t
tanha_m ۱۳ سال پیش
پیام

مسيحا واقعا اسم قشنگي داري خيلي قشنگ
راستش خيلي وقت بود ميخواستم برات پست بذارم و يه چيزايي بگم كه شايد باعث تنفرت ازم بشه چون بعضيا حتي با يه تشابه اسمم از طرفشون بدشون مياد اما ميخوام بگ�
يادته خيلي وقت پيش يه پست گذاشته بودي و از قيافه و ظاهر مخاطبت گفته بودي راستش اون موقع وقتي خوندمش هنگ كردم آخه عينا انگار منو توصيف كرده بودي فقط با اين تفاوت كه من چادري نيستم البته خيلي دوست دارم چادر سر كنم اما خواهرام نميذارن!يه بارم كه نوشته بودي وقتي دوستاش از توي سرويس مدرسه ديدنت و زنگ زده بهت چي گفته باز يه جوري شدم آخه منم رو مخاطبم حساس و حسود بودم!اون لحظه از خودمو مخاطبت بدم اومد كه تنهات گذاشته و تقريبا شبيه منه!راستي وقتي خوندم اسير اعتياد بودي خيلي ناراحت شدم خيليم خوشحال شدم كه تونستي از چنگش خلاص شي اميدوارم هميشه موفق باشي

t
tanha_m ۱۳ سال پیش
پیام

tanha_m
26اسفند87 واسه اولين بار ديدمش واسه اولين بار دلم لرزيد تونمايشگاه بهاره بودم با خواهرم اون موقع ها خيلي مغرور بودم اصلا پسر جماعتو به حساب نمي آوردم اون روزم بااينكه دلم لرزيد اما باز...
...با خواهرم تو يه غرفه بوديم كه سنگيني يه نگاهي رو حس كردم سر بلند كردم ديدم يه جفت چشم سبز با لبخند بهم زل زده نميدونم چه جوري حال اون لحظمو براتون بگم دلم لرزيد خودم لرزيدم پاهام سست شد دستام يخ بست وجودم آتيش گرفت هم يخ بودم هم آتيش پاهام تحمل وزنمو نداشت واقعا نداشت اما با همه اينا نميدونم چرا حالت صورتم عوض نشد و با اخم نگامو ازش گرفتمو سرمو پايين انداختم...
***
عزيزاي گل بخش تنهايي اين شروع قصه زندگيمه خيلي وقته كه رفيقم سكوتم بود...يه هم قفس خوب برام!!اما حالا ميخوام شما هم قفسم باشيد البته شما زندوني نيستيد ببخشيد اگه ميگم هم قفس!قبولم داريد؟؟؟خيلي تنهام