tanha_m
26اسفند87 واسه اولين بار ديدمش واسه اولين بار دلم لرزيد تونمايشگاه بهاره بودم با خواهرم اون موقع ها خيلي مغرور بودم اصلا پسر جماعتو به حساب نمي آوردم اون روزم بااينكه دلم لرزيد اما باز...
...با خواهرم تو يه غرفه بوديم كه سنگيني يه نگاهي رو حس كردم سر بلند كردم ديدم يه جفت چشم سبز با لبخند بهم زل زده نميدونم چه جوري حال اون لحظمو براتون بگم دلم لرزيد خودم لرزيدم پاهام سست شد دستام يخ بست وجودم آتيش گرفت هم يخ بودم هم آتيش پاهام تحمل وزنمو نداشت واقعا نداشت اما با همه اينا نميدونم چرا حالت صورتم عوض نشد و با اخم نگامو ازش گرفتمو سرمو پايين انداختم...
***
عزيزاي گل بخش تنهايي اين شروع قصه زندگيمه خيلي وقته كه رفيقم سكوتم بود...يه هم قفس خوب برام!!اما حالا ميخوام شما هم قفسم باشيد البته شما زندوني نيستيد ببخشيد اگه ميگم هم قفس!قبولم داريد؟؟؟خيلي تنهام