آشكار كردن عشق
زمانی در یکی از کلاسهاي دانشگاه کالیفرنیاي جنوبی، جايی که سالها تدریس میکردم، اتفاقی فراموش نشدنی برایم رخ داد. پزشکان، يكي از دانشجویان مرا مبتلا به نوعی بیماري ماهیچهای و کُشنده تشخیص داده بودند. امیدی به شفایش نبود. تنها قوت قلبی که به او داده شد، این بود که ماههای آخر عمرش را حتیالمقدور با آسایش و فراغت از درد توأم خواهند کرد. او، به رغم این خبر مرگبار، همچنان مثبت بودن خود را حفظ كرد. تصمیم گرفته بود روزهاي آخر خود را در حد امکان، بههنجار، سپری کند. آن اواخر، بیحال و بی سر و صدا و در حالی که کاملاً پيدا بود هراسان است، به کلاس میآمد. وقتی دریافت، حضورش در کلاس بیفایده است، درخواست نامعمولی کرد. از تک تک همكلاسيهايش خواست تا براي آخرین بار او را در آغوش بگیرند.
هیچ کلام احساسانگیزي، هر قدر هم زیبا و سنجیده میبود، نمیتوانست ارزش آن لحظههای دوست داشتنی را نزد آن مرد جوان
بیابد. همگی به خاطر آوردیم زندگیهامان چه تُرد و آسیبپذیر است و چقدر حیاتی است که عشق خود را آشكار کنیم، حال در هر سن و سال و وضعیّت جسمانی که هستیم، باشيم.
دریغ کردن عشق، به هر دلیل که باشد، محروم کردن ديگران است از بهترین چیزي که برای بخشیدن داریم. اگر حتی یک روز چنین کنیم، مناسبتي را كاهيدهايم. يك عمر دست روي دست گذاشتن، از بزرگترين مصيبتهايي است كه ممكن است در زندگي پيش آيد.
برگرفته از كتاب:
بوسكاليا، لئو؛ زاده براي عشق؛ برگردان هوشيار انصاري فر؛ چاپ هشتم؛ تهران: نشر البرز 1386.