تو نیستی انگار...
این همان شعر شبانگاه همه جمعه ی پی در پی ماست
این همان حس غریب دل پر درد من است
این همان است آشنای اشک های دیده ا�
اما دمی هم که تامل میکن�
باید اینگونه نوشت :
تو هستی ولی انگار دلم محو تماشای خیالی دگر است
تو هستی و منم آن ناسی حرف های شما
تو هستی ای امید دل زهرا(س)
من که دانم کوله ی راهم از چه پر است
اما تو بیا و منگر بر بَدیَ�
بیا و نظری دار بر دل مخروبه ی این سائل در راه نگران
من هنوز میمانم
و هنوز منتظرم ...
یا ابا صالح المهدی متی ترانا و نراک
اللهم عجل لولیک الفرج