کاغذِ خط دار صدا میکند مرا
بنویسم تورا
نوشتنت نیست کار هر قل�
چه حاصل زین نوشتن؟
لحظه ای یادت نمی آی�
مرا در این دنیای آشفته
پریشان تر ز گذشته ام رها کردی
پریشانی بس است این کاغذ خط دار را
مگر کم بوده اند مجنون و فرهاد ها
کاغذ خط دار از بَر است همه فراق ها
تو
میماندی
من
می نوشتم به روی کاغذِ خط دار دلخوشی ها
از آرامش ها آغوش ها
از صدایِ چشمانت وقت سحرها
از رقصِ لبانت وقتِ شیرین سخنی ها
از زل زدن چَشم به چَشم ها
از پَرسه ی دونفری میان کوچه ها
...از
چه حاصل زین نوشتن؟
تو
نماندی
من
نمی نویسم به روی کاغذِ خط دار دلخوشی ها ...
《《《کم》》》