#داستان کوتاه

K
Kian T a n h a ۸ سال پیش
پیام

کاغذِ خط دار صدا میکند مرا
بنویسم تورا
نوشتنت نیست کار هر قل�
چه حاصل زین نوشتن؟
لحظه ای یادت نمی آی�
مرا در این دنیای آشفته
پریشان تر ز گذشته ام رها کردی
پریشانی بس است این کاغذ خط دار را
مگر کم بوده اند مجنون و فرهاد ها
کاغذ خط دار از بَر است همه فراق ها
تو
میماندی
من
می نوشتم به روی کاغذِ خط دار دلخوشی ها
از آرامش ها آغوش ها
از صدایِ چشمانت وقت سحرها
از رقصِ لبانت وقتِ شیرین سخنی ها
از زل زدن چَشم به چَشم ها
از پَرسه ی دونفری میان کوچه ها
...از
چه حاصل زین نوشتن؟
تو
نماندی
من
نمی نویسم به روی کاغذِ خط دار دلخوشی ها ...
《《《کم》》》

s
shilan...boukani ۸ سال پیش
پیام

تـو رو نمیدون�
ولی من دارم اون روزی رو تصور میکن�
که یه دخترکوچولویِ موفرفری خودشُ تو بغلم جا کـرده و خمارِ خـوابه و تـو با یه لیـوان چای میای و کنارم میشینی.....
می پرسی: هنـوز مثل قدیمـا دوسم داری....؟
میگم: مثل قدیمـا نه....
مثلِ الان و اینجـا، خیلی بیشـتر از قدیم ترا....
مثلِ چند سالِ قبل که هنـوز خانومِ این خونـه نشده بودم و دلت پـر بود از دلهـره یِ رفتن و نموندن
میگی: قسم بخـور....
زل میزنم به چمنزارِ چشماتُ میگم: به این برکت که چشمـاته و این یکی که ثمـره یِ عشقِمونه قس�
هزار برابرِ قدیمـا میخوامت.....

د
دوست جون ۸ سال پیش
پیام

خانمی که به شوهرش شک داشت ؛ بعد از نصف شب بیدار شد
گوشی شوهر خود را برداشت و در آشپزخانه نشست
اسامی مخاطبین شوهرش را چک کرد
در میان اسامی مخاطبین به این اسامی بر خورد
۱) دارنده آغوش نرم
۲) دارنده اشک لطیف
۳) سلطان رویاها�
شدیدا" از این موضوع عصبانی شد
به شماره اول زنگ زد ؛ مادر شوهرش جواب داد
به شماره دوم زنگ زد ؛ خواهر شوهرش جواب داد
به شماره سوم زنگ زد گوشی خودش زنگ زد
از خدا طلب مغفرت کرد تا از گناهش بگذرد
چرا که به شوهرش بد گمان شده است
تصمیم گرفت برای کفاره گناهش ؛ حقوق این ماه خود را به شوهرش هدیه کند
مادرش که موضوع را شنید ؛ یکی از النگوهای خود را به پسرش هدیه کرد
خواهرش هم با شنیدن موضوع انگشتر خود را به برادرش هدیه داد
شوهره هر سه هدیه را گرفت و آنها را پول کرد
و برای خانمی که رفیقش بود و در دفتر تلفن اسمش ؛ رضا جوشکار بود
هدیه ای در خور شأنش خرید????????????

s
saeed hardboy ۸ سال پیش
پیام

‏تو فیلم دوازده مرد خشمگین نشون میداد چطور از بین 12 اعضای هیئت منصفه ی دادگاه یازده تاشون با تمام مدارکِ کاملا واضح و مستندی که بر علیه یک قاتل داشتن آخر متوجه شدن تمام تصوراتشون اشتباه بوده, بعد اینجا با دیدن یه اسکرین شات صد درصد حکم قطعی میدن و آبروی یه بدبخت رو میبرن

s
saeed hardboy ۸ سال پیش
پیام

حکایت
خری به درختی بسته بود.
شیطان خر را باز کرد.
خر وارد مزرعه همسایه شد و تر و خشک رابا هم خورد.
زن همسایه وقتی خر را در حال خوردن سبزیجات دید ؛تفنگ رابرداشت ویک گلوله خرج خر نمود و کشتش.
صاحب خر وقتی صحنه را دید ؛عصبانی شد و زن صاحب مزرعه راکشت.
صاحب مزرعه وقتی با جسد خونین همسرش روبرو شد
صاحب خر را از پای دراورد.!
به شیطان گفتند چکار کردی؟!!!.
گفت من فقط یک خر را رها کردم!
نتیجه:هرگاه میخواهی یک شهر را خراب کنی خری را آزاد کن!

م
میس کال ۸ سال پیش
پیام

در عجبم از ملتی که حاضرند با فیلترشکن از پیام رسان خارجی استفاده کنند ولی به بهانه امنیت از پیام رسان داخلی استفاده نکنند.
در حالیکه با نصب فیلترشکن ، امنیت دستگاهشون به صفر میرسه. با همون دستگاه کاربانکی هم میکنند‌.
در عجبم از ملتی که پز وطن پرستی میده ولی حتی با توهین مدیران تلگرام به ایران بازم متعصبانه حاضر نیست ترکش کنه.!!!!!
در عجبم از ملتی که یکسره غر میزنه از وضع اقتصاد ولی میره کالای قاچاق خارجی میخره و حاضر نیست کالای ایرانی رو حمایت کنه تا مشکل بیکاری و ارز و ... حل بشه.
در عجبم از ملتی که به فرار مغزها اعتراض داره ولی حاضر نیست از محصول مغزهای کشورش استفاده کنه، آخرشم بهشون انگ میزنه که اینا نخبه نیستند، طرفدرای پارتی داره حکومتند????????????
خلاصه
از جهل گریزانم و عاقلانم آرزوست...
پ.ن: اگر شما هم در تعجب هستید لایک کنید...

n
nioosha_mk ۸ سال پیش
پیام

Nioosha Malekshahi:
یه روز میرسه که دوباره همه و میبینیم
من توی پیاده رو قدم میزنم یه کوله پشتم که دارم از سرکاربرمیگردم هنوز ازدواج نکردم.
اون طرف خیابون یه ماشین پارک کرد از ماشین میای پایین دست یه دخترکوچولوی نازتومیگیری ازخیابون ردمیشین.
بادمیپیچه لای موهاش موهای حالت دارش چشماش درست مثل توهستن نگاهش ابروهاش بینیش اما لباش به تو نرفته
یه پیراهن گل گلی کوتاه تنشه پوست سفیدش درست به تو رفته بهت نگاه میکنم چقدرپیرشدی موهات سفیدشده
چقداخم میکنی؟؟؟
چقدبهت میادباباشدی!!
یادت هست عاشقت بودم ؟
یادت هست یکی تو رو اندازه ی جونش میخواست ؟
یادت هست؟
کم کم میای جلونزدیک میشین آب نبات چوبی دست دخترت درست جلوی پام میفته رو زمین شروع میکنه گریه بغلش میکنی حالامیشه دید پدر رو دخترچقدرمثل همین
ازتوجیبم اب نبات درمیارموبهش میدم ازنگاهت معلومه که منو نشناختی لبخندمیزنیومیگی متشکرم خانم
ازکنارم رد میشی اشک توچشمام حلقه میزنه تودلم میگم خوشبختیت آرزوم بود که دیدم .....

B
Banoojan ۸ سال پیش
پیام

دل نوشته يك زن
بعد از این که زایمان کردم ۴۰ روز خونه مادرم موند�
روز چهلم همسرم تماس گرفت و گفت میخوام بیام دنبالت برای این که خونه بدون تو هیچ ارزشی نداره
خواستم ناز کنم ۲ تا خواهر مجردم هم تشویقم کردن بنابراین گفتم نه نمیام میخوام دو هفته بیشتر بمون�
البته این حرف خواهرام بود منم حرف گوش کن
ناراحت شد و تلاش کرد قانعم کنه
عصر دوباره زنگ زد و ازم خواست که برگردم خونه اما من بر نظر خودم اصرار کرد�
دیگه با من حرف نزد و سراغمو نگرفت تا دو هفته بعد اومد منو از خونه مادرم برد
تو راه بهم گفت : من خواستم بیام ببرمت اما تو لج کردی
منم نتونستم تو خونه تنها بمونم زن دوم گرفت�
و طبقه بالای خونمون جاش داد�
تلاش کردم باهاش حرف بزنم سرم داد زد :
اگر میخوای خونه پدرت بمونی بمون اگرم میخوای با من بیای بیا
مطمئنا انتخاب من این بود که باهاش برم و قیافه زن دوم رو ببینم و حالشو بگیرم
وقتی وارد خونمون شدم از غصه و حرص سوختم چون می شنیدم صدای کفش پاشنه بلندش رو که مدام تو خونه حرکت می کرد این صدا گوشامو کر میکرد و از غصه می کشت
همسرم هرساعت میرفت بالا پیشش
چیزی که خونمو بجوش می اورد صدای کفشش بود
یعنی ۲۴ ساعته بخاطر همسرم بخودش رسیده و تو خونه راه می ره
دو روز بعد همسرم اومد و گفت میخوام آماده بشی تا بریم بالا به عروس خانم یه سلامی کنی اینم اجباریه
بهترین لباسامو پوشیدم و باهم رفتیم بالا و دم در ایستادیم که کلید رو در بیاره و بذاره تو قفل در
در همین حین تا شنید کسی در رو داره باز میکنه اومد سمت در
منم که صدای کفشش رو. شنیدم داره میاد
تعادلمو از دست دادم و از هوش رفتم
به هوش نیومدم تا این که دیدم همسرم بهم آب می پاشه صدام کرد و گفت پاشو ببین
وقتی نگاه کردم دیدم گوسفندی که سُم هاش تو قوطیه
گفت این قربونیه سلامتی تو و نی نی
فقط اشتباهی که کردی نمیخوام دیگه تکرار بشه
گوسفند بیشعور این همه وقت یه صدا نداد بگه بعععععععع

l
leayla ۸ سال پیش
پیام

...
کاش من پسر بودم ...
کاش پسر بودم و نشون میدادم چطور باید با یه دختر ...
با کسی که عاشقشی چجور رفتار کنی ..
براش شعر میگفتم ..
تو چشماش نگاه میگردم و مولانا میخوند�
دستشو بی ترس از هیچکس محکم میگرفتم ..
و بی توجه به آدما تو خیابون وایمیستادم جلوش یهو ..
موهاشو کنار میزدم و میگفتم تو چرا انقد نازی اخه؟
از موهاش تعریف میکردم ...
از دستاش ... از برق چشماش ...
از خط منحنی زیبای لبخندش ...
انقدر از زیباییاش میگفتم تا دیگه محتاج شنیدن تعریف و تمجید از هیچکس دیگه ای نباشه ...
شب اول اونو میخوابوندم پشت گوشی بعد خودم میخوابیدم ...
صبح بی خبر میرفتم سر راهش 
هول هولکی یه شاخه گل میدادم بهش
صورتشو میبوسیدم و فرار میکردم ...
و فدای صدای خنده هاش از دور میشدم 
اگه بهش شک میکردم ..
اگه بدبین میشدم ...
اگه اشتباه میکرد... فراریش نمیدادم ...
تنها ولش نمیکردم..ترکش نمیکردم ...
در عوض سرشو میبوسیدم و با مهربونی ته تو قضیه رو درمیوردم ..
بهش توجه میکردم ...
براش کتاب میخریدم ... یا لاک ... یا یه روسری اون رنگ که دوس دارم خودم ...
با این چیزا کوچیک سوپرایزش میکردم دیگه ...
هیچوقت نمیزدم تو ذوقش حتی اگه خسته بودم بی حوصله بودم عصبی بودم ...
از سر تا پاش ایراد نمیگرفتم ، تغییرش نمیدادم ...
نمیکوبیدم از نو بسازمش ...
همونجور که بود با همون قیافه فداش میشدم ...
به درد دلاش گوش میکردم هر چند مدت یبار...
میفهمیدم چقدر حساسه و مرد میشدم واسه غمهاش ...
فدای لوس شدناشو بی طاقتیاش میشدم ...
از اون دختری میساختم که دیگه نه اون کسی غیر من رو بخواد ... نه من کسی مثل اون به چشمم بیاد ...
کاش من پسربودم

s
saeed hardboy ۸ سال پیش
پیام

در روستایی٬ قوچعلی با 11 پسرش زندگی میکرد
پسران قوچعلی قوی و نیرومند بودند و
اهالی روستا هروقت کاری، گرفتاری، مشکلی داشتند میگفتند "قوچعلی و پسراشو خبر کنید".
اونا هم میومدن و کمک می کردن
ولی موقع جشن و مهمونی که
میشد
میگفتن "قوچعلی رو خبر نکنید هم تعدادشون زیاد هست و هم بچه هاش زياد ميخورن
حالا ما ایرانیا شديم همون خانواده قوچعلی
موقع انتخابات و راهپیمایی و...
میشیم مردم فرهیخته ولی
موقع تقسیم پول و اختلاس و شغل و وام و ....
میشیم قوچعلی و پسراش
سلام چطورین قوچعلیااااا

M
M2LOVE ۸ سال پیش
پیام

یه دختری بود که عاشق هم بودیم.
همیشه باهم میرفتیم گردش و خرید و...
وقتی باهم دعوامون میشد ازم چند قدم فاصله می‌گرفت و جلو تر از من به راه میفتاد. بعد از چند دقیقه ناراحتیاشو کنار میزاشت و باهام هم قدم میشد.
طی یه اتفاقی ک افتاد عشقمو از دست دادم و الان به خاطر تمام لحظاتی میتونستم کنارش باشم ولی از دست دادم پشیمونم.قدر لحظاتتون رو بدونید

s
saeed hardboy ۸ سال پیش
پیام

توى فودكورت، باباهه يه ساندويچ براي دوتا پسر كوچيكش گرفت؛
گذاشت رو ميز، به يكيشون گفت: "تو نصف كن"
به اونيكى: "و تو انتخاب كن"
مات و مبهوت نحوه تربيت وعدالت اين مرد شدم!!
يعني اگه اولى يه وقت عمدا نامساوى نصف كنه، دومى حق داشته باشه كه اول انتخاب كنه

M
Mb ۸ سال پیش
پیام

داشتم توسایت ورزش اماربازیهای اروپا رو نگاه میکرد�
ک دیدم همه تیمها باخت داشتند تساوی داشتند ولی این وسط فقط بارسلونا بود که همه رو برده بود
و سه تاهم تساوی داشتند
تازه بارسلونا دیواری مثل بیرانوند رو در اختیار داشت تمام بازیهاشو کلین شیت میبرد ولی خب پرسپولیس این گرانبها رو به هیچ قیمتی از دست نمیده

K
Kian T a n h a ۸ سال پیش
پیام

بهار که میرسد
تهران ، تهران میشود
دامنه ی گرم میشود
روزهاش دیدنی ،شبهاش دل میشود
چنار های ولیعصر خندان میشوند
جوی هاش آب روان میشود
رشته ی توچال چه زیبا میشود
دماوند مشغولِ خودنمایی میشود
آسمان هم چون آیینه با صفا میشود
برجِ میلادش ،باز متولد میشود
بیلبورد ها خوشرنگ میشوند
پل طبیعت ،پُر طبیعت میشود
طاق بام گویی نزدیک به ابرها میشود
تلاطمِ دریاچه آرام میشود
سقوط آزاد اِرم خواستنی میشود
کافه هفت ، مشتری هایش چهارده میشوند
تئاتر شهر از همیشه خلوت تر میشود
بازار ترشک فرحزاد داغ میشود
رهگذر ها افزون میشوند
قدم زدن دوست داشتنی تر میشود
چه با خودش چه خیالش...
ک م

s
saeed hardboy ۸ سال پیش
پیام


ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،
که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ
ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌