بايد ميبودى ...
بايد ميبودى تا دست تو دست هم، خيس بشيم زير بارون ارديبهشت ...
موهاى خيسمُ از تو پيشونيم كنار ميزدى و با خنده ميگفتى ببينمت، سرما نخورى جوجه ...
بايد الان دستامُ ميذاشتى تو جيبت و خيابوناى اين شهر، عشق ميكردن از قدم هاى كنار همِمون ...
تا قند تو دلم آب ميشد از خنده هاتُ، يواشكى، وقتى حواست نبود، نگات ميكردم و لبمُ گاز ميگرفتم از حجم دوست داشتن�
تا يجورى كه نفهمى، آروم سرمُ بالا ميكردم و نگام به آسمون، خدا رو شكر ميكردم واسه داشتنت
چند تا قطره بارون ميريخت تو چشامُ ميخنديد�
از خنده ى من، لبات وا ميشد و ميگفتى
قربون خنده هات... اينجورى دلبرى نكن كه واست ضعف ميكن�
تو همه ى اينا رو به من بدهكارى، حسرت داشتنت تو اين ارديبهشت بارونى، جون ميگيره،
خيلى سخته ...