ا
ابوالفضل میرزایی ۱۳ سال پیش
پیام

آدمای این غصه لباتو بهم میدوزن
از اون پدرا که میبینیشون دلت میسوزه
دست یه بچه رو گرفته آروم راه میره
اطرافو میبینه و از خجالت آروم داغ میشه
همینطور که درگیر آبرو و جیب خالیست فکر میکنه
بچه به یه جایی خیره میشه وایمیسته
میگه بابا حالاکه دستمو گرفتی میبری
منکه بچه خوبی بودم واسم یه بستنی میخری؟
پدر آرزو میکنه که سریع بمیره/حاظر جونشو بده و واسه بچش یه بستنی بگیره
میگه عزیزم اونجا که صفه اصلاً نیست چیزی / اونا دیوونن حوا سرده تو مریض میشی
بیا بریم خونه مامان منتظرته ها / ناراحت میشه اگه نرسی واسه شا
تو که نمیخوای مامانی ناراحت شه ازمون/هردو میدون سمت خونه و اشک چشاشون

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.