آدمای این غصه لباتو بهم میدوزن
از اون پدرا که میبینیشون دلت میسوزه
دست یه بچه رو گرفته آروم راه میره
اطرافو میبینه و از خجالت آروم داغ میشه
همینطور که درگیر آبرو و جیب خالیست فکر میکنه
بچه به یه جایی خیره میشه وایمیسته
میگه بابا حالاکه دستمو گرفتی میبری
منکه بچه خوبی بودم واسم یه بستنی میخری؟
پدر آرزو میکنه که سریع بمیره/حاظر جونشو بده و واسه بچش یه بستنی بگیره
میگه عزیزم اونجا که صفه اصلاً نیست چیزی / اونا دیوونن حوا سرده تو مریض میشی
بیا بریم خونه مامان منتظرته ها / ناراحت میشه اگه نرسی واسه شا
تو که نمیخوای مامانی ناراحت شه ازمون/هردو میدون سمت خونه و اشک چشاشون