از خاك آوردم به عرش و مهترش كرد�
از {هيچ} اورا ساختم پيغمبرش كرد�
وقتي كه رنج زندگي تنهاترش كرد
من سوختم...من ساختم...من باورش كردم!
مغرور و بي پروا شد و مارا نديد انگار
كز سوز دل، آتش به جان مجمرش كرد�
هي صبر كردم، صبر كردم، صبر!
گويي كه با اين كار بي پرواترش كرد�
وقتي براي خالقش ابليس شد آنگاه
در زمهرير دستهايم كيفرش كردم.
-سودا سيحان-