در نه سالگی درست روز اول عید پسر عمویم به خانه ی ما امد
من و او در حیاط با هم بازی میکردیم پسر عمویم درست هم سن من بود
من یک چوب با کش به ستون بسته بودم و ان را می تراشیدم او هم کنار من بود
ناگهان کش رها شد وبه چشم او برخورد کرد پدرم هرچه این بیمارستان و ان بیمارستان کرد فایده نداشت.
من هم هر دفعه خودم را به ان راه می زدم و میگفتم تقصیر من نیست...
.
.
.
.
سه سال گذشت
.
.
.
.
.
در یک دعوا طرف مقابلم چاقو را نزدیک چشم من اورد و چشم من کور شد...
جالب اینکه ان مرد در دادگاه می گفت: تقصیر من نیست...