نوشته پراااید وااانت....
سالها پیش پادشاهی از زور بیکاری حوصله اش سر رفته بود، برای اینکه سرگرم بشه پس از مشورت با قالتاق ترین وزیرش تصمیم گرفتن یه برنامه ای پیاده کنن تا ملت رو اسگل کنن.
اونا همه جا اعلام کردن هرکس بتونه یه دروغ خفن و شاخدار بگه که ما هرگز نتونیم قبولش کنیم میتونه بشه دوماد شاه و جانشین تاج و تخت، اما اگه ما تونستیم دروغش رو قبول کنیم میزنیم گردنش رو مثل داعشیا قطع می کنیم...
خلاصه ملت بدبخت و فلک زده از زور بیکاری و خل و چلی هرکدوم یه چاخانی سرهم میکردن که مثلا بتونن دختر شاه و تاج و تختش رو با هم قُر بزنن.
روزها گذشت و ملت اسگل با چاخانای ضایعی مثل
: این عکسا همش از قوم و خویشامه و اینام دخترخاله هام هستن و پلیس فتا حواسش به همه چیز هست و این جور چیزا سرشونو به باد میدادن...
تا اینکه یک روز یه جوون آس و پاس با یه قیافه ضایه و لباس سربازی بقچه به بغل اومد دم در قصر شاه و خواست شاه رو ببینه.
بردنش داخل .
شاه و وزیرش بالا روی تخت نشسته بودن و دوسیب چاق میکردن ،شاه پرسید :چی میخوای پسر؟ نکنه تو هم میخوای سرتو به باد بدی؟
پسرک سرباز یه کاغذ از داخل بقچش بیرون آورد و گفت:
این قولنامه کل مملکته که شما به من فروختین. تا آخر هفته وقت دارین تخلیه کنین..
شاه که کف کرده بود و دهنش اندازه غار علیصدر باز شده بود و فکش سابیده شده بود به زمین با تعجب فراوان گفت:
دهنش سرویس، عجب چاخانی کردی، بیا کل پول مملکت رو میدم بهت ، دخترمم روش. بشین وردست خودم باهم پول پارو کنیم. فقط بگو اسمت چیه ؟
و جوون گفت : بابک، بابک زنجانی...