شرمنده یکم طولانیه اما خیلی قشنگه ، دلم نیومد همشو ننویسم ،
شاهو خطاب به یحیی: یه دعای جدید اختراع کردم گفتم بهت بگم ، بخونی . رو منبر و اینا بدردت میخوره .
: خدایا به بندگانت بفرما تازگیها چه دسته گلی به آب داده ای لااقل این بندگان بدبخت بدانند چه خاکی تو سرشون بریزن...
....................................................................
دکتر خطاب به یحیی :
گناه آدمو داغون میکنه ، شما که نمیخواین بگین گناه براتون مهم نیست؟
: گناهای خودم ،چرا ، خیلی مهمه....
...................................................................
مونولوگ (تو ذهنش حرف میزنه)یحیی: پیر زن اینقدر به همه چیز ساده نگاه میکنه که وقتی باهاش حرف میزنی آروم میشی. از همه ی فکرای پیچیده و بی معنی که تو سرت میچرخه دور میشی، از این زجر مدام که چی هستی و قراره چی بشی....
پیرزن خطاب به یحیی: تو هیچی نمیشی...
........................................................................
شوهر پیرزن: میبینی که یه چیزی نزدیک مردنم. نه اینکه فکر کنی مردن کم چیزیه ها... اتفاقا مردن مهم ترین کاریه که خوابیده میشه انجامش داد....
:دیگه به آدمای مهربون هم مشکوک شدم. پیش خودم میگم حتما اینم از اوناس که میخواد بهشت رو با یه ذره پول خرج کردن بخره، این وسط آدمای گدایی مثل ما هم واسطه ان دیگه....
پابرهنه در بهشت ، 1384 . نویسنده و گارگردان بهرام توکلی