تلاش آقوی همساده برای افزایش بار ادبیش ....
نوشته ی پرااااااید....واااانت
آقو ما یه روز تیریپ روشن فکریمون گرفت گفتیم بریم بر گنجینه ی ادبیمون بیفزاییم و مایه ی فخر و مباهات خانواده و خاندان بشیم ،
خلاصه آقو رفتیم بوستان سعدی رو برداشتیم.گفتیم چی بخونیم، باب اخلاق ، تا بازش کردیم دیدیم نوشته
شکم زندان باد است ای خردمند ندارد هیچ عاقل باد دربند
مارو میگی شوکه شدیم ،ای چیه آقو ،اگه ما اینو بر معلومات و گنجینه های ادبیمون بیفزاییم که ننمون مارو از خونه در میکنه هیچی دیگه رفتیم سراغ مثنوی ، این شاهکار بزرگ مولانا ،بلکه از اون خوشه ای بهر گنجینمون بچینیم آقو...
تا بازش کردیم دیدیم نوشته
برجهید و کو....ن برهنه سوی دشمن می دوید
تا اینو دیدیمااا ما یه نیمچه سکته ای زدیم ،ای دیه چیه ؟ ،
از شانس ما همش گنجینه های سانسوری و بیت های منشوری بهمون میخورد. به خودمون گفتیم طووری نییی ، حالو یه اشتباهی شده ، خبری نییی.
میریم دیوان حافظ میخونیم و از این رند شیرازی که همشهریمونم هس توشه ای بهر گنجینه های ادبیمون برمیداریم ، آقو چشمت روز بد نبینه تا ای کتابو وا کردیما ، اومد
گل در بر و می در کف و معشوق بووووووق .....
آقو انقدر صدای بوقش بلند بودا که ای گشت ارشاد هم صداشو شنید ، اومدن مارو به اتهام نشر ، تهیه و استفاده از مطالب خاک بر سری و مبتذل بازداشت کردن.
بردنمون اداره ی پلیس، به اندازه ی تعداد غزلیات حافظ خود این دیوان رو زدن تو کلمون ، الآن هم که به صورت آزادی مشروط در حال گذروندن بقیه ی مجازاتمون هستیم .ینی آقو نااابود شدیما، لِه ِ لِه .....