عـاقا ما یه روز مهمونی بزرگی تو خونمون داشتیم.حدود 60 نفر مهمون.من رفتم لباس بپوشم.مامانمم دوتا دوستاشو آورده بود بیان کمکش دست تنها نباشه.هیچی یکی از دوستاش داشت دیس به چه بزرگی پلو رو میریخت توی قابلمه مامانم و اون یکی دوستشم داشت ظرف خورشت رو میریخت رو پلوها.
پدرمم رفته بود بیرون خرید.
هیچی تو همین اوضاع زنگ در به صدا درومد.منم جوراب شلواریم گیر کرده بود تو پام نه بیرون میومد نه میرفت تو.توی همین درگیریا بودم مامانمم هی داد میزد سارا برو درو باز کن یهو تلفن زنگ زد!لنگه به لنگه اومدم در اتاقمو باز کنم بیام بیرون یهو یکی پشت در ، در زد!عاقا منم خوردم زمین خلاصه گوشی من و مامانمم زنگ خورد هیچی دیگه یک قابلمه خورشتم همون لحظه ریخت عاقا دوست مامانم جیغ میزنه میگه سوختم منم دستم تو جوراب شلواریم گیر کرده بود نمیتونستم پاشم=))مهمونا هی زنگ میزنن ماداریم اینجا جیغ میزنیم !! ;-)) منم انقدر خندم گرفته بود که نفسم بالا نمیومد.
آخرشم جوراب شلواریم پاره شد نصف فرشم خورشتی شد درم از جا کنده شد.مهمونام کلی داد و بیداد کردن =))))))))))
خدا شاهده هر وقت دور هم جمع میشیم این داستانو تعریف میکنیم کلیم میخندیم !