سیمین بری
گل پیکری
از برگ گل زیبا تری
ناگه خودش را جا نمود
در این دل شوریده ا�
ناخوانده آمد در دل�
عقل و دل و دین مرا
برد و ربود و رفت و رفت
آتش زده قلب مرا
ساقی بیاور باده ای
تا بلکه خاموشش کند
این آتش عشق از دل�
نه.... ساقیا
می را بده
خامش نکن این آتش شیرین و زیبا و عزیز
یک تیشه پیدا می کن�
سازم به لطف عشق خود
یک بیستون سر فراز
تا بار دیگر رسم عشق
زنده شود با کار من..