دیشب..عروسیِ یکی از آشناها باید میرفتم !
باید تمرین میکردم محکم بودن رو...
مسیرش..همون جاده ای که باغ عروسی ِ خودمون بود..جاده ی نجف آباد..
یکی دوتا کوچه با اون باغ فاصله داشت..بابا پیچید داخل کوچه..چشمِ من اما دنبال پیدا کردن یه نشونه از اون باغ بود..
وارد سالن شدیم..دور ترین نقطه به سِن رو واسه نشستن بامامان انتخاب کردیم..اما....چشمام زل زده بود به جایگاه عروس داماد....عروسیِ خودمون،اون همه گل که به پام ریختی....
عروس داماد اومدن..دست تو دست هم..عروسیِ خودمون...یه لحظه هم دستامو ول نمیکردی...جلوی اون همه آدم که با حسرت بهمون نگاه میکردن پیشونیمو بوسیدی....
موقع رقص دونفره عروس داماد شد..سرم داغ بود..اما....محکم بودم! به سحر قول داده بودم صبور باشم..
اون شب قشنگِ خودمون..رقص دونفرمون..آتیش بازی..نگاهای مهمونا..
اون اهنگه: خانووومم..تویی آرومم..
اون یکی چی بود..اهان..اهنگ خودمون:بهم رسیدیم امشب،باز همو دیدیم امشب،برای *مـــــا* بودنمون نقشه کشیدیم امشب...
چراغا خاموش بود..بغض اومده بود سراغم اما.....محکم بودم!
با صدای کف زدن مهمونا به خودم اومدم...
موقعی که عروس داماد میخواستن به مهمونا خوش آمد بگن..اون شب..دربرابر همه مهمونا یجوری رفتار میکردی که بی شک همه شون بهم غبطه میخوردن....
موقع شام خوردن..سرمیز بودم..فکرم اما..عروسیِ خودمون..موقع شام خوردن..فیلم بردار میگفت چیکار کنیم،چجوری غذا بخوریم..چقد بهش خندیدیم،چقد اداشو دراوردی...یادته؟
بین اون همه خاطره ی قشنگ و دوس داشتنی....میدونی چی آزارم میداد؟
یاداوری اون لحظه که دم گوشم گفتی:تا ابد باهات میمونم....چقد ابدت زود عفو خورد.....
نبودنت اذیتم میکرد!میفهمی؟