روزهای ارامم کجایید؟
قهوه . . . هه ! شیرین میخورم بر خلاف همیشه،شاید تلخیه این روز ها را ببرد . . .
قسم به قهوه..به وقت سرمای این روزهای یخ زده..قسم به روحت!..سیلی محکمی به گوشم بزن . . . یقه ام را بگیر،کتکم بزن..
با دستهایی که میپرستمشان ، و بگو ،وفریاد کن : برمیگردی . . .
فریاد کن تا از خواب بپرم! داد بزن! به اتاق خوابت میروم.. پرنده ای پشت پنجره اتاق خوابت ، هیچ نمیگوید..تنها میگوید:کوکو؟
و من شرمم میشود . . . چه بگویم؟
بگویم کجایی؟
روی تخت دراز میکشم...
لعنت به همه ی این یاد ها. . .
به هر که میگویم دلم تنگ است،میگوید:الا بذکر الله تطمعن القلوب!
اما مگر میشود؟ میشود دل ارام بگیرد ؟