نمیدونین چه لذتی بود. . .
موقع نماز خوندن بهش اقتدا میکردم! پشت ِ سرش... پشت ِ سرِ مردِ زندگیم... تموم وجودم پُرِ غرور میشد!
بعدِ نماز..بر میگشت..
پیشونیمو میبوسید،میگفت: قبول باشه خانومی..
دستامو میگرفت،با بند بند انگشتام ذکر میگفت...
حس و حالی که موقع هر بار نماز خوندن پشت ِ سرش بهم دست میداد،محاله تکرار بشه...
بخدا محاله...
+کجایی ببینی که هر شبانه روز پنج بار،منتظرم دستامو بگیری و با انگشتام ذکر بگی!