د
دوم شخص غایب :| ۱۱ سال پیش
پیام

*آخرین شب*
شب بود...ساعت تقریبا 10..
داشتیم شام میخوردیم(قرمه سبزی)..
دوست علی زنگ زد،گفت حتما امشب باید حرکت کني که صبح واسه همایش اینجا باشي..همایش مهمیه!
علي قبول کرد و گوشیو قطع کرد...
گفت:لیلي باید یکی دو ساعت دیگه حرکت کنم که صبح بموقع برسم..
گفتم:عــــلـــي؟! تو دیشب شیفت بودی،نخوابیدی اصلا،اذیت میشي پشت فرمون بشیني!خسته ای!زنگ بزن بگو نمیری!
خندید..
گفت: پس من واسه چي رانندگی نشون خانومم دادم؟خب تو ام باهام بیا،من اگه خوابم گرفت تو کمکم رانندگي کن...
سریع حاضر شدیم!
وسایلي که میخواستیمو آماده کردم...
دلشوره ای که اونشب داشتم خیلي برام عجیب بود!زیر لبم الا بذکر الله تطمعن القلوب میگفتم اما انگار بیفایده بود!
آیة الکرسي میخوندم..اثر نداشت!دلم آروم نمیشد!
ساعت حدودا 12:30 حرکت کردیم...
از دم خونه من نشستم پشت فرمون،علي چشماشو بسته بود،اما باهام حرف میزد،میفهمیدم خسته س...
نمیدونم چقد گذشت...نمیدونم چیشد...
نمیدونم چرا انقدر اونشب اون جاده ی لعنتي شلوغ بود...
دو طرفه بود..
خروجي اصفهان...
نفهمیدم... تریلي از روبرو...و...علي زنده بود!
تو بیمارستان...چند روز بعد...شاید خدا حواسش نبود!بود؟ نمیدونم....
……………………………………………………………………………………………………………………………
شاید اگه اون شب دوست علي زنگ نمیزد و اصرار کنه که علي حتما بره...
شاید اگه من نمیرفتم باهاش و خودش پشت فرمون مینشست...
شاید اگه شب قبلش شیفت نبود و خستگي باعث نمیشد اجازه بده من رانندگي کنم...
شاید اگه اونشب اونقدر اون جاده شلوغ نبود...
شاید اگه راننده ی اون تریلي خوابش نمیبرد...
شاید...شاید...شاید...
شاید اگه این اتفاقا نمی افتاد،الان علي پیشم بود!
الان سومین سال زندگيِ مشترکمون بود!
به قولِ سحر،از شما چه پنهون سه ساله لب به قرمه سبزی نزدم!!

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.