«زمستان ۱۳۹۰»
-علی؟
-ها؟
-عــــلی؟؟؟؟
-بله لیلا جان،بله؟
-علیییییییی؟؟؟
-چته دختر؟ [همراه با داد]
-داد نزن میترسم :((
-لیلی...نگا چی به روز خودت اوردی:( چقد درد کشیدی تا پانسمانش کردم واست:(
من دیگه هییییچوقت نمیبرمت پیست،فهمیدی؟
-[سکوت]
-میگم فهمیدی؟؟
-آره فهمیدم:( [گریه]
-گریه نکن لیلا!میدونی عصبیم بد ترش نکن!
اونروز..وقتی با اون دستای مردونش پامو پانسمان کرد..فهمیدم که بهترین پرستار دنیاست...
اونروز..وقتی اون خشم چشماشو دیدم،فهمیدم اونقدر عاشقمه که بخاطر زمین خوردنم اونجوری باهام دعوا میکنه...
اونروز فهمیدم خیییلی خوبه آدم شوهرش پرستار باشه..
اما امروز میگم،خیییلی سخته پا تو هر بیمارستانی که میذاری،هر پرستاری ک میبینی،بغض کني و با خودت بگی: چی میشد اگه علی منم زنده بود؟
واقعا خدا...چی میشد؟!