باید نگاهی دوباره به تقویمم بیندازم… به روزهـــــــــایی که در انـتـظـار سـپـری می شدند تا شاید فردا… تا شـــاید فــــردا…
هزار … صدو بیست هزار… نه… خیلی بیشتر از این ها… هر چقدر که فکر می کنم بیشتر از این ها می شود برای بـهـتــــریـــــن بودنت دلیل اورد و حالا من… منی از جنس غــرور… منی که بـیـگـانـه بود بـا احـــســاس… منی که… منی که حالا دل بسته ام به تـــــو و توان یــک لــحــظــه بی تــو بودن را ندارم… تــــــــــویـــی که با امدنت عــشــــــق را معنا کردی برای قــلـب کوچـکـم… حالا من.... نــــــــه نمیتوانم بگویم مــــــــــن زیرا دیگر منی وجــود نــدارد ...
اینک هرچه هستم سرتا پا تــــــویی.....
*************************
خدا جون......... دل این دیوونه دیگه طاقت نداره..... بس نیست؟.....دارم لبریز میشم دارم از درد میمیرم و از همه بدتر این لبخند قلابیه که اعصابم رو خورد میکنه... این روزا دروغگوی خوبی شدم... چیزی که ازش متنفر بودم.... حالا به همه میگم خوبم... اما خدا جونم خودت که خوب میدونی حالمو .....چه شبایی تا صبح از تنهاییم زار زدم و جز تو و بالشتم که همیشه خیسه هیچکی اشک منو ندید... اما تا صبح میشه همه میگن نهال دیوونه بلند شد الان اینقدر میخندونتمون تا اشکش در بیاد.... اما خدا جونم خودت میدونی که من موقع خنده هام یاد کی می افتم؟... خــدایـــــا خـلاصم کن دیگه بسمه... بـــــســـــــــه...