د
دوم شخص غایب :| ۱۱ سال پیش
پیام

[30 آذر1390]
من و علي بودیمو یه جمع خانوادگي...
علي واسه همه فال میگرفت...
بمن که رسید گفت من و لیلي نیتمون یکیه.. دیوان حافظ رو گرفتیم دستمون..دستش تودستم..
چشمامونو بستیم..نیت کردیم!
غزلي که اومد:
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است....
سلطان جهانم به چنین روز غلام است....
گو شمع میارید در این جمع که امشب،
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است....
با اون صدای دلنشین مردونش،این غزل رو خوند!
آخرش خم شد جلو هر دو تا خانواده دست منو بوسید و گفت: در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است...
اونموقه قندای دنیا تودلم آب شد..زمستونم رو آغاز کردم کنار تنها مرد زندگیم..
مردی که عاشقش بودم..
+حالا کجایی ببینی خانومت هییییچی ازش نمونده..
هیچ اثری از ماه بودن توی صورتش نیست...
امسالم زمستونم رو آغاز کردم،بدون تو!

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.