من حسود نیستم ولی...
وقتی امروز صب،سارا دوستم تو گروه نوشت دارم واسه شوهرم صبحونه آماده میکنم...یکم دلم خواست....
به یاد اون قدیما...
وقتایی که صبح زود با اون ذوق وشوق واسش صبحونه حاضر میکردم..
محاله اون شیطنت چشماشو یادم بره که میگفت:لیلي خوابو بیشتر دوست داری یا من؟!
محاله اون دنبال هم دویدنای اول صبحو یادم بره...
محاله برگشتنش...محاله گرفتن دوباره ی دستاش...
محاله دیدن چشمای قشنگش...
محاله حال من خوب بشه...