فقط برای تو
میدانی… هیچوقت میانه ی خوبی با مهمان ناخواده نداشتم ولی حالا تو مهمان قلبم شده ای… مهمان قلبم… مهمان؟!… نه نه تو مهمان نیستی… تو صاحب قلب منی!
قلبی که خالی از عشق بود… قلبی مثل یک کویر… اعتراف میکنم که هیچگاه سر از کار چشمانت در نیاوردم. کنار پنجره ی اتاقم ایستاده ام و به ساعت روی دیوار نگاهی می اندازم… به راستی که لحظه های به یاد تو بودن زود سپری می شود… نا خوداگاه یا شاید هم خوداگاه … دستم را روی قلبم میگذارم و می دانم که دیگر خبری از ان کویر بی اب و علف نیست.
*********************************************************
بچه ها میشه واسم دعا کنید؟ تو دو راهی بدی قرار گرفتم.