برایت قهوه می ریزم...
کمی شیر، دو قاشق شکر!
می گذارم جلویت روی میز,
گلدان گل را کنارتر می گذارم! تا بهتر ببینمت . . .
قیافه جدی به خودم می گیرم, و با لهجه ای که حالا برای خودم هم بیگانه است,
می گویم:
قهوه ات سرد میشود!
هر کجا که هستی، زودتر به خانه بیا. . .
و همانطور می نشینم تا تو یک روز بیایی. . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*من و اون* داداش سعید خواهش میکنم.. :)
*tanha18* من اصفهانیم دخدر :)
*میم مـثـِ* خوبی مجتبی؟ یا بهتر بگم خوبی مهندس؟