این منصفانه نیست
من پیر شده باش�
و تو در خیال�
درست مثل روزی که ترکم کردی
زیبا و جوان
همین شده که هیچ کس
باور نمی کند
معشوق من بوده باشی
این منصفانه نیست
من پیر شده باش�
و تو در خیال�
درست مثل روزی که ترکم کردی
زیبا و جوان
همین شده که هیچ کس
باور نمی کند
معشوق من بوده باشی
تو دیگر چه جور معشوقی هستی ؟
نه دستم به تو می رسد
نه می توانم از شوق دیدنت
بال در آور�
تو
دست و بال مرا بسته ای
می گویند قلب هر کس به اندازه مشت بسته اوست
اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیق اند
دلهای بزرگی که هیچوقت در مشتهای بسته جای نمی گیرند
مثل غنچه ای با هر طپش شکفته می شوند
دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند
و تشنه اند , تا اینکه ابر محبت ببارد
در عوض دلهایی هم هستند
که حتی از یک مشت بسته کوچک هم , کوچکترند
وتو می خواهی بدانی قلبت چقدر بزرگ است ؟
به دستت نگاه کن ...!
وقتی که عشق و مهربانی را به دیگران تعارف میکنی
مشرف گشت سلمان بر حضور حضرت زهرا
که ای خیرالنسا در دل مرا رازیست پرمعنا
ندانم از چه بیتاب حسین است این دل شیدا
ولایش در دل زارم،حسین را دوست میدار�
به سلمان فاطمه فرمود که ای سردار ایرانی
بدان دردی که تو داری ندارد هیچ درمانی
مرا هم اینچنین رازی بود در سینه پنهانی
به عشق او گرفتارم،حسین را دوست میدار�
غرض زهرا وسلمان برحضور مرتضی رفتند
محبان مشکل خود را به آن مشکل گشا گفتند
به جای چاره سازی از علی این جمله بشنفتند
منی که فخر ابرارم،حسین را دوست میدار�
کلید حل این مشکل به دست مصطفی باشد
سه عاشق آمدند آنجا که طاها را سرا باشد
رسول الله فرمود عشق من بیش از شما باشد
حسین منی اذکارم،حسین را دوست میدار�
چو حل این معما بر پیمبر نیزمشکل شد
امین وحی با این زمزمه از عرش نازل شد
که یا احمد خدا گویدحدیث عشق کامل شد
قسم بر چرخ دوارم،حسین را دوست میدارم...(فک میکنم شعراز آقای معینی کاشانی باشه و از یکی از مجلات تله تکست گرفتم)
لایک:منم دوستش دارم...***ببینم چندتا لایک داره هااااا***
مشک برداشت که سیراب کند دریا را.....رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را
آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب.....ماه می خواست که مهتاب کند دریا را
تشنه می خواست ببیند لب او را دریا.....پس ننوشید که سیراب کند دریا را
کوفه شد علقمه،شق القمری دیگر دید.....ماه افتاد که محراب کند دریا را
دیوانه ی علمدار حسین�
پست ویرایشی:
می دونی فرق آموزگار با روز گار چیه؟
آموزگار اول درس می ده بعدمی پرسه.
ولی روزگار اول امتحان می گیره
بعد درس میده
گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی ، روی تو را کاشکی میدیدم .
شانه بالا زدنت را بی قید ، و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب !! عاقیت مرد ؟؟
افسوس ، کاشکی میدیدم .
من به خود میگویم : چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟
میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را
میجویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چه تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
دنیای دخترا
ﭘﺮ ﺍﺯ ﻻﻛﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ... ﺭﮊ ﻟﺒﺎﯼ ﭘﺮﺭﻧﮓ ...
ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪﺍﻱ ﻃﻼﻳﻲ ..
ﭘﺮ ﺍﺯ ﮐﻔﺸـــــــــﺎ ﻭ ﺩﺍﻣﻦ , ﺗﺎﭖ , ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ , ﺳﺎﻗﺎﻱ
ﺭﻧﮕﻲ ﺭﻧﮕﻲ . . .
ﭘﺮ ﺍﺯ ﻗﺮﺍﺭﺍﻱ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﻪ . . .
ﺗﻠﻔﻨﻬﺎﻱ 2 ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮﻉ " ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ !!!"
ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻧﺎﯼ ﻳﻮﺍﺷﻜﻲ ﺯﻳﺮ ﭘﺘﻮﻫﺎﻱ ﺻﻮﺭﺗﻲ ...
ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﻳﮕﻪ ﺳﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻧﺎﻱ ﻣﺨﺎﻃﺐ
ﺧﺎﺹ ...
ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻧﺎﻱ ﻧﺼﻒ ﺷﺒﻲ ...
ﺁﺭﺍﻳﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻨﺎﻱ ﻫﻮﻝ ﻫﻮﻟﻜﻲ . . .
ﭘﺮ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ " ﺣﺎﻻ ﭼﯽ ﺑﭙﻮﺷـــــﻢ ؟ !!! "
ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻧﺎﻱ ﺷﺒﻮﻧﻪ : ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ؟ ﻧﻪ؟
ﮔﻮﺭﺑﺎﺑﺎﺵ !
ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﭘﺮﻩ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﭘﺎﻙ ﻭ ﺭﻭﻳﺎﻫﺎﻱ
ﺩﺧﺘﺮﻭﻭﻧﻪ
نگران نباش حال من خوب است بزرگ شده ام!
دیگر انقدر کوچک نیستم که در "دلتنگی هایم" گم شوم!
اموخته ام که این فاصله ی کوتاه بین لبخند و اشک نامش "زندگیست"!
اموخته ام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود...
راستی دروغ گفتن را هم خوب یاد گرفته ام...
حال من خوب است ..."خوب خوب خوب"
چقدر باید عمر کنم تا بفهمم جواب محبت را همیشه با محبت نمیدهند .
چقدر باید عمر کنم تا بفهمم هر دستی که به سویم دراز میشود به قصد کمک کردن نیست ، خود نیازمند کمک است .
چقدر باید عمر کنم که بفهمم عشق پاک ، هیچ وقت دوجانبه نیست .
یک طرف یا هر دو طرف نیازهای دیگر خود را به واسطه ء آن ارضاء میکنند ...
گاهی نگاهش که میکنی میبینی
دوستش داری، مهربان است و بی ریا...
در خیالت برای احساست به او، لباس عشق میدوزی!
اما هرجور که اندازه میگیری میبینی به قدوقواره اش نمیخورد
دلگیر میشوی، دوباره محاسبه میکنی
...
اما...
نه نمیشود، قدوقامت احساست به او، به پای عشق نمیرسد
دوباره اسیر تردید میشوی،
آرام آرام احساست را کنار میزنی ،
و تنها میشوی...
با پیراهنی که هنوز اندازه "هیچکس" نیست
ریتم خنده هایت را دوست دارم. در بین تمام مردم این کره خاکی تو تافته ای، جدا بافته ای! لبخند بزن... تکرار همه چیز در این دنیا خسته کننده شده است، اما تو مثل نفسی، تکرارت تضمین زندگیست...
به سلامتي دوست نازنيني كه گفت: قبر منو خيلي بزرگ بسازين … چون دارم يه دنيا آرزو با خودم به گور ميبرم !...
به سلامتي اونهايي كه دوستت دارم رو درك مي كنند و اون رو به حساب كمبود هات نمي ذارن...
به سلامتي كسيكه توخيالمونه ولي بي خيالمونه ...
به سلامتي همه اوونايي كه دلشون از يكي ديگه گرفته ولي براي اينكه خودشون رو آروم كنن ميگن بخاطر غروب پاييزه ...
به سلامتي اون دلي كه هزار بارشكست ولي هنوزم شكستن بلد نيست ...
و هر صبح بهم میزنم حال دنیا را
در فنجان های قهوه ندیده
بی آنکه نگران این باشم که فال
آدمهایش از هم سر در بیاورد....
برگها هم وقتي در پادشاه فصلها هستند
از دلهره ي بادهاي وحشي،
در امان نيستند!
تـــــو که میتونستى ایـــن همــه بـــد باشى , غلط کردی اوائل اون همــه خوب بودى…..!
آنقدرخـسته ام، که حاضرم، سـرم را روی تکه سنگی، بگذارم وبخواب�
اما به دیوار وجود بعضی ها که
بارها بر سرم آوار شد تکیه ندهم…
ﭼﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﭼﻪ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ...!! ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺠﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻣﻮﺳﺸﺎﻥ ﺍﺟﺒﺎﺭﯼ ﻭ ﻻﺯﻡ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪﻭﻟﯽ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ...ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺯﻧﺪﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺳﻘﻔﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ..ﻭﻣﺮﺩﮔﺎﻧﺶ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﮔﺎﻫﺎﯼ ﻃﻼ ﺧﻮﺍﺑﻨﺪ..ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺩﺍﺭﻭﯾﯽ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺟﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ..ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﺎﺟﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺳﮓ ﻋﻄﺮ ﻭﻟﺒﺎﺳﻨﺪ...ﭼﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻟﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺍﺯ ﺳﮓ ﮔﺮﺑﻪ ﻋﻄﺮ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ..ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﯾﮏ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﺒﻌﯿﺾ ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ..ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﺎ ﮐﺘﯿﺒﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﮕﺎﻧﻨﺪ..ﻣﺎ ﺧﻮﺩﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻓﻘﻂ ﺭﻗﺎﺻﯿﻢ ﺑﻪ ﺳﺎﺯ ﻏﺮﯾﺒﻬﺎ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﻢ..
هیچ فرقی نمیکند ابرهابالای سرت باشند یانباشند...
شادی ات را به روزافتابی موکول نکن...
اسمان بااحساس توآبی می شود...