چشمش به در بود چند مرتبه کوچه را تا انتها رفت وبرگشت
رهگذرها بهش میگفتن تو دیوونه شدی او اگر خواست بیاد به من وتو کاری نداره میاد
نمیدونست چی جواب بده پهن دشت دلش لبریز عشق شده بود
به انتظار یار.
آخه میدونی خیلیلا زمین روچسبیدن یادشون رفته که ...
مسافری در راهه...
او میاد چه بخوایم چه نه خوش بحال اونی که چشم به راهه...
یا حضرت صاحب الزمان(عج)