دیگه حتی بیشتر از خودم دوستش داشتم ...
جوری ک وقتی صدا ماشینش می اومد قلبم حال می اومد
هر روزو ب ذوق اس دادن شب اون؛صبر می کردم تا شب برسه و اس بده
(در ضمن قابل ب ذکره ک من خیلی آدم مغروری هستم؛بخاطر اینکه غرورم جریحه دار نشه هیجوقت بهش نگفتم ک از ته دلم دوستش دارم ...)
هر شب با حرفای قشنگش،حتی سلام و احوال برسیشم واسم شیرین بود منا خر میکرد(نخندین،الان دارم با اشک اینارو مینویسم)
تا اینکه بعد از یک سالوهشت ماه رابطه ازم ی خواسته ای کرد ...
(فکرتونو سمت کارا و حرفای منحرف سوق ندینا )
ادامه دارد ...