یه روز قرار بود که فردا عصرش خواستگار بیاد خونمون منم رفتم میزای مبلایی که مهمونا روش میشینن رو تمیز کنم دیدم روش یک پارچه مشکی پهنه که یکم نم داره منم رومیزی ها رو جمع کردم و میزا رو با همون دستمال مشکی نم دار گرد و خاکش رو پاک کردم بعد نمیدونم چی شد که دستمال پرخاک رو همون جا جا گذاشتم 10 دقیقه بعدش که خواهرم میخواست بره دانشگاه و عجله هم داشت دیدم مثل مادر مرده ها داره گریه میکنه و جیق میکشه بعد فهمیدم اون پارچه مشکی نمدار مقنعه خواهرم بوده که اتو کرده و پهن کرده که صاف بمونه
خوب من فکرم در گیر خواستگارای فردا بود دیگه دقت نکردم مقنعه یه یا دستمال!!!!!!!!!!!!