یک روز سرکلاس ایین زندگی بودیم استادمون تموم کتاب رو حفظ کرده بود میومد حرف میزد بسیار بسیار کلاس خسته کننده ای بود.
یک روز یکم دیرتر رسیدم ته کلاس پر شده بود منم مجبور شدم یک ردیف جلو تر بشینم از قضا استاد وقتی اومد زاویه میزش رو تغییر داد طوری که من در تیررسش بودم. منم بعد از حضور غیاب هدفونم رو گذاشتم توی گوشم زیر مقنعه داشتم با صدای بلند اهنگ گوش میدادم و چشم تو چشم استاد دوخته بودم طوری که فکر کنه دارم گوش میدم یک لحظه دیدم استاد داره تو چشمام نگاه میکنه و هیچی نمیگه بعد دیدم همه کلاس دارن به من نگاه میکنن نگو که استاد ازم سوال میپرسه و من نمیشنوم بعد هم اخراج از کلاس
هیچی دیگه ترم بعد با یک استاد دیگه بر داشتم :))))))