پدرم تعریف میکرد موقعی که هنرستان بود یه امتحان سخت داشت
که درسش نخونده بود
ازقضا استادشون بچه هارو تو راهرو میشونه پدر منم پایین راه پله میشونه(قابل توجه دوستان کنار راهپله کتابخونه)
امتحان که شروع میشه بابام یه فکری به ذهنش میرسه
به محض اینکه استادشون از کنارش رد میشه
سریع ورقه رو برمیداره میره توکتابخونه شروع به نوشتن میکنه سریع برمیگرده سرجاش
استادشون هم نمیفهمه
بله ماهمچین خانواده ای هستی�
پس چی