آغايه شب بى دغدغه وراحت وآسوده از صداى خواهرم لم داده بودم و فيض ميبردم ازاين آرامش وسكوت كه اين خواهرم كه كنارم نشسته بوديهو درميادميگه:آجىبرام يه تخت خواب ميخرى?(قابل توجهتون داشتم جهيزيموميخريدم آخه عروسى نزديك بود)بايه لطافت خاص كه سرچشمه همون آرامش بود ميگم:نه آجى من چرا?بابايى برات ميخره نه من!انگاركه منتظرهمين حرف باشه ميزنه زيرگريه (صداش كه صدانيست آژيرآمبولانسه)كه دخترامردم براآجيهاشون تخت خواب ميخرن بعدتو يه كارتون هم نميندازى زير پام,آخرشم يكى زدتو سرم كه تاچند ثانيه گيج ميزد�
اين من بودم:-\
ايناافرادحاضروبيننده:-)
اينام دخترامردم=-O
نه خداييش اين آسايش وزندگيه كه من دارم? هركى كه ازاين مصيبتا داره تو خونش بزنه لايكو(پست اولمه)