مامانم و خواهرم نشستن دارن برنامه ماه عسل رو نگاه میکنن ، منم اونطرف در حال نوشتن تکالیف کلاس تابستونی . منم به برنامه گوش میدادم . خلاصه رسید به آخر برنامه ( همون برنامه که زن و شوهره که بچه معلول ذهنی داشتن و بچه مرده بود . ) و زنه داشت گریه میکرد و مامان منم احساساتی شده بود و داشت گریه میکرد که در همین حالت پیچید و رو به من کرد و گفت : بیا یه وقت برای برنامه بگیرم تو رو هم به عنوان معلول ذهنی و روحی ببرم اونجا تا معروف بشیم !!!!
واقعاً از لطف بی اندازه مادر گرامی مچکرم . هی خدا ...