این یک خاطره غمناک بعداز کنکور
آقامن دوتا کنکور توی یک روز داشتم شب ازخستگی جنازه و گرسنه بودم.مامانم سرسفره گفت میدونم خسته ای منم غذای مورد علاقه ات روپختم.منم خر کیف گفتم میسی مامان.بشقاب برداشت پلو بکشه گفتم یکم بیشتر بریز دیدم ریخت گفتم بسه بسه دیدم نریخت گفتم یکم ته دیگ هم بزار دیدم گذاشت ولی وقتی دستمو بردم جلو بشقابمو بگیرم دیدم گذاشت جلوی خودش.بدشم همه باهم بهم خندیدن.اینم خانواده س من دارم