7
7064meiti ۱۳ سال پیش
جوک

این یک خاطره غمناک بعداز کنکور
آقامن دوتا کنکور توی یک روز داشتم شب ازخستگی جنازه و گرسنه بودم.مامانم سرسفره گفت میدونم خسته ای منم غذای مورد علاقه ات روپختم.منم خر کیف گفتم میسی مامان.بشقاب برداشت پلو بکشه گفتم یکم بیشتر بریز دیدم ریخت گفتم بسه بسه دیدم نریخت گفتم یکم ته دیگ هم بزار دیدم گذاشت ولی وقتی دستمو بردم جلو بشقابمو بگیرم دیدم گذاشت جلوی خودش.بدشم همه باهم بهم خندیدن.اینم خانواده س من دارم

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.