دیروز ساعت 6 بد جور حوصلم سر رفته بود
که بابام فهمیدبهم گفت محمد بابا سویچ ماشین رو. بگیر برو دور بزن
من که از تعجب و بخشش بابام کف کرده بودم سریع رفتم پریدم تو ماشین که گودزیلای پیشکسوت گفت منم میام منم گفتم تو هم بیا یه هو در حاله دور زدن برگشته میگه محمد خاک تو سرت
منم یکی زدم تو سرش که با بزرگترت درست صحبت کن
میگه:بووووووپپق میمردی ساعت 5:25دقیقه حوصلت سر بره بیایم بیرون.
میگم حالا چرا اونوقت؟؟
میگه اخه دخترای فرزانه ساعت 5تعطیل میشن تو راهشون میرسن به سما ماهم میرفتیم دم مدرسه سما درنتیجه با یه تیر دو نشون میزدی�
به جون خودم من تا 3ساعت هنگ بود�
اخه بچه منکه 18سالمه نمیدونم مدرسه ها کی تعطیل میشن اونوقت تو...
قابل توجهتون داداشم 2وم راهنماییه و 2تا مخاطب خاص داره
ای خدا چرا من اینقدر بدبختم..