ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
با مخاطب خاث سوار ماشین شیم بعد همینطور که با سرعت داریم میریم سمت شمال
یهو سپیده زنگ بزنه بگه ببین رامین من تو ماشینت یه بمب گذاشتم اگه ترمز کنی یا سرعتتو کم کنی با اون دختره ایکبیری (مخاطب خاث) میرین رو هوا بعد من با عصابنیت بگم نــکــبــت منو از بمب میترسونی؟ برو از خدا بترس ! من فقط نگران جونِ مخاطب خاثمم !
بعد موبایلو پرت کنم بیرو بعد با مُـشت بکوبم رو فرمون داد بزنم لـعنتییی (لامـصب خـَـعلی جذبه داره این حرکت)
بعد به مخاطب خاث بگم تو بپر پایین بعد اون بـگه نــه من بدون تو هیچ جایی نمیر�
بعد منم با عصابنیت بگم زِر نزن نِـفـله مگه میخوام برم پیک نیک تو خودتو نجات بده
بعد بپره پایین منم پامو بزارم رو گاز ولش کنم برم تو دلم بگم آخییییییش از شر این یکی هم راحت شد�
بعد یه سیگار روشن کنم برم تو مه جاده محو به شم