یه زمانی دوروبر انفجار و هیجان بود�
از اینترنت و دیگران روش های ساخت بمب رو پیدا کرد�
یه روز صبح آزمایشات رو شروع کرد�
تو انباری حیاطمون مواد رو مخلوط کردمو پرتش کردم وسط حیاط
وقتی منفجر شدصدای خیلی باحالی داد
اونروز خالم خونمون بود و وقتی که صدای انفجارو شنید اومد طرف حیاط پشت سرش برادرمم اومد (فکر کردن من طوریم شده)
صحنه جالب اینجا بود که دود غلیظی فضای حیاطو پـُر کرده بود وقتی از پشت دود ترس خالم اینا رو دیدم رفتم وسط حیاط، خیلی ریلکس دستامو بردم بالا گفتم :: من سالم�
بعد ازین جریان هرچی مواد جمع کرده بودم طی یک عملیات برادرم همشو ریخت بیرون