یه روز یه خانواده لاکپشت مخواستن برن به پیک نیک ...
یه سال طول کشید آماده بشن ...
دو سال طول کشید مقصد مورد نظر رو پیدا کنن ...
چند ماه طول کشید وسایلو بچینن ...
بعد یه دفه فهمیدن نمک نیاوردن °-°
جوونترین لاکپشتو مسئول کردن که بره نمک بیاره اونم گفت تا من میام هیچی نخورید اونام قبول کردن
یه سال گذشت و لاکپشت نیومد ...
دو سال نیومد ...
سه سال و ...
توی سال هفتم پیر ترین لاکپشت که خیلی گرسنه شده بود شروع کرد به خوردن
در همین لحظه لاکپشت کوچولو از پشت درخت بیرون پرید و گفت : شما قولتونو شکستین حالا منم نمیرم نمک بیارم :)))))