تو امتحان املا ،
پایه هشتم رفتیم نماز خونه. دوتا دبیر ادبیات متن املا رو
فریاد می زدن،
خلاصه یکی از این دبیرا تو فریاد زدن مونده بود،
یهو داد زد خانوم فلانی !این کلمه هه برا من جدا نوشته!
بعد که یه خرده داد زنان باهم بحث کردن،
دبیر مقابل به ما گفت بچه ها سرهم بنویسین!
.
.
.
.
.
.ما 0_0
دلم براشون سوخت چون حواسشون نبود،
همدیگرو اینجوری صدا می زدن:
اعظم خانم،
فرشته جون!
فریبا....
یعنی چشون شده بود؟ 0_®
خوف برم داشته...
یا ابالفضل(ع)!