مامانم تعریف میکرد که پونزده بیس سال قبل وقتی من دو سه ساله بودم و داداشم پنج شیش ماهه ، عصرا مادوتا رو میزاشته پیش بابام و خودش میرفته خونه ی بی بی و خاله هام ، بعد وقتی شب میومده خونه میدیده که من و داداشم آروم خوابیدیم و بابام پای تلوزیون داره اخبار و فوتبال میبینه . خلاصه میگفت همیشه برام سوال بود که باباتون چجوری شماهارو آروم میکنه ، فکر میکردیم خیلی تو آروم کردن بچه مهارت داره تا اینکه خودش چند سال پیش اعتراف کرد واسه اینکه مارو بخوابونه و آروم کنه ، به هردومون شربت دیفین هیدرامین و پرومتازون و نمیدونم چی چی که خواب آور بوده میداده.
باباکه نبوده ، چنگیز مغول بوده....