E.A
جاتون خالی عید قربان رفتیم یکی از روستاهای استان گلستان به دعوت دوست بابام که بیاید و اینجا مراسم ما رو ببینید.
اونجا گاو قربانی کرده بودن و هرکی میومد واسش گوشتشو کباب یا آب پز میکردن.(البته بگم که ما با خونواده عمم رفتیم)هرجا که رفتیم این شوهر عمم سفره رو درو کرد و منم گفتم حتما خوبه که میخوره.
شب که همه خواب بودن از خواب بیدار شدم که حالم بده.رفتم سمت در تا برم گلاب به رویت که بابام دستمو گرفت و فک میکرد که دزدم.اگه مامانم نبود تو اون تاریکی کتک رو خورده بودم.
خلاصه صبح همه منو اینجوری(0-0)نگاه میکردن که این چشه چرا اینجوریه؟