t
the end ۱۱ سال پیش
جوک

خوف ترین فانتزی تاریخ!!!!
همه از فانتزیاشون میگن،بزرگترین فانتزی من اینه:
تو روز عروسیم همینجور که داریم با ماشین ویراژ میدیم واسه خریدن یه چیزی پیاده شم و وقتی که میخام پولشو بدم ببینم کیف پولم تو ماشین جا مونده و میخام برگردم که کیف پولمو بردارم که میبینم همسرم (که خیلی عاشقشم) داره واسم میارش، همین که داره از خیابون رد میشه یه تریلی زیرش بگیره (ترجیحا 18 چرخ ) بعد من بدو بدو برم پیششو درحالی که میگه "دوست دارم" توی بغلم جون بده. منم افسردگی بگیرم از همه آدما متنفر شم جمع کنم برم خارج. بعد از 5 سال به ایران برگردم و یه روز برم توی اون پارکی که همیشه با عشقم میرفتیم روی یه نیمکت بشینم و زار زار گریه کنم و در همین حین یه خانوم خوشگل بیاد کنارم و بگه چرا داری گریه میکنی منم همینجور کل داستان واسش بگم.اونم هر روز به اون پارک بیاد و منم هر روز واسه دیدنش برم و بعد 6 ماه عاشقش بشم و ازدواج کنیم و ایندفعه روز قبل از عروسی نوست پسر دختره بیاد بکشدش منم برم دوس پسرش بکشم آخرش هم خودمو از رو پل پرت کنم!!!
روانییییییی

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.