خ
جوک

ازدواج داییم وزنداییم از اونجایی شروع شد که من دوم راهنمایی بودم ویه شاگرد فوق العاده شیطون ونسبتا درس خون یه معلم دینی داشتیم خانم شاهوردی که خیلی سر کلاسش بچه ها خسته میشدن ولی من همیشه با مزه پرونیهام جو کلاسشو عوض میکردمیبار که کلاسش داشت تموم میشد بچه ها دورش جم شده بودن منم رفتم بالا سرش شروع کردم اداشو درآوردن بچه ها هم میخندیدن یهو برگشت منو دید خیلی عصبانی شد سریع آمار منو به مدیر مدرسه داد اونم گفت فردا باید والدینت بیان مدرسه منم به بابا که جرات نکردم بگم به مامانم گفتم اونم اومد به معذرت خواهی و ..مدیر مدرسه گفت حالا معذرت خواهی کن منم با پررویی هر چه تمام گفتم من از کسی معذرت خواهی نمیکنم این شد که خانم مدیر گفت با رئیس آموزش پرورش صحبت میکنم واخراج میشی ولی من بازم کم نیاوردم گفتم مهم نیست کلی از مامانم معذرت خواهی کردن و گفتن فردا پدرش بیاد از اونجایی که بابا نبود داییم اومددایی هم قصد ازدواج داشت ولی وسواس داشت یه 60 جا هم خواستگاری رفته بود اومد که موضوع منو فیصله بده رفت با خانم شاهوردی صحبت کنه گفتیم الان میاد الان میاد رفتن همانو دل دادن همان دیدم هر دو شادمان اومدن خانم شاهوردی هم گفت عزیزم دیگه تکرار نشه منو بگی دایی گفت بریم بعد یه هفته که من هنوز تو شوک بودم شنیدم آقا دایی عاشق شدن وبعد یکماه رفتیم خواستگاری واسش و خانم شاهوردی شد زندایی من هنوز هم بعد سالها زنداییم ازدواجشو مدیون بی ادبی منه خدایی نه کسی به دایی زن میداد نه زندایی خواستگار داشت شما نخندید بهم بر میخوره ها این بود ماجرای ازدواج دایی وزندایی

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.