واسه شستن شیشه های ساختمان شرکت اومده بودن(از این ساختمانهای شیشه ایی)...مثل مرد عنکبوتی شیشههای طبقات رو پاک میکردند میومدن بالا.
به طبقه ما رسیدن،همکارم دست از کار کشید رفت کنار پنجره بهشون نگاه کرد..
من دیدم از جاش تکون نمیخوره بهش گفتم چیز جالبی هست مارو خبر کن بیایم ببینیم..جواب داد:الان یه چند دقیقهاست دارم چش تو چش نگاشون میکنم،تمام کاراشونو میبینم،حرفاشونو میشنوم،اما اونا اصلا منو نمیبینن(شیشه دودی)درصورتی که فاصلمون اندازه یه وجب دسته..گفتم خب اخه از اونور اینور دید نداره که....گفت: پس خدا بما میفرماید من خیلی به شما نزدیکم،اما شما متوجه نیستین..کاملا الان برام قابل فهمه!