یه روز یه شعری از مهدی استاد احمد خوندم هر وقت یادش می افتادم میخندیدم لالا ومامانم بهم میگفتن از عوارض پشت کنکوره بدبخت حداقل امسال بخون دانشگاه نفهم آباد قبول شی بلکه توهناتت از سرت بپره-اون شعر اینه:
تمام ثانیه ها را در آرزوی تو باش�
شبیه سرچر ِ گوگل به جستجوی تو باش�
چه سود دارد عزیزم که خوبرو ی منی تو
همیشه در پی آنم که خوبــــروی تو باشم !
نی نی برای سعیدی پیشی برای مجیدی
من آمدم که از این پس خودم جوجوی تو باشم !
اگر زنی تو به تیرم سلاح از تو نگیر�
علاقه مندِ صدای کیوکیوی تو باش�
کنار من که می آیی کمی بخند عزیز�
چه قدر شاهد اشک و اوهوواوهووی تو باش�
اگر که دخترعمو با پسر عمو گره خورده
چه می شود دو- سه ساعت پسر عموی تو باشم !
شنیده ام که ز شعرم پسر عمو گله کرده
پسرعمو! گله داری که من هووی تو باشم؟!
چرا در این غزل آمد پسر عموی هویجت
پسر عمو رو ولش کن(!) که من هلوی تو باش�
تمام همتم این شد که پیست زوی تو باش�
اگر که پنجره ات را به روی من بگشایی
بدون شک همه عمرم فقط «ویوو» ی تو باش�
چرا علاقه نداری مقابلم بنشینی
چرا به فکر فراری؟ مگر لولوی تو باشم ؟!
نمی شود بسرایم تمام آنچه که داری
چرا که در غزلم فکر آبروی تو باشم !
عجب قوافی زشتی به ذهنم آمده اینک
نگویمش به جز آن دم که روبروی تو باشم…