عاقا یه شب دیر وقت بود منم بیدار بودم مامان بابام میخواستن من بخوابم منم زرنگ هندزفری گذاشتم تو گوشم اما هیچی گوش نمیدادم برای اینکه هم صدا هارو بشنوم هم اگه مامان بابام صدام کردن خودمو بزنم به اون راه وفکر کنن من نمیشنوم دارن صدام میکنن میخواستم یه کاری بکنم بیشتر باورشون شه رفتم پشت مبلی که بابام نشسته وایسادم تا منو ببینن بعدش مامانم از من زرنگ تر فهمید چرا هندزفری گذاشتم هی میگفت الکی گذاشته من اهمیت نمیدادم آخرش صدام کرد گفت شنتیا( تو خونه صدام میکنن شنتیا تو شناسنامه اسمم شرمیندخته ) منم خنگ برگشتم نگاش کردم:|... و اینگونه بود من اون شب در افق به سر بردم.
من:|
مامانم^__^
بابام اول نفهمیده بود^__^
بابام بعده اینکه فهمید:))))
آخه اون رو زود خوابیدن خیلی تاکید داره