عاقا دیروز خونه مادر بزرگم بودیم من پسر خالم داشتیم والیبال میکردیم بعد یه ساعت بازی کردن دو تامون خسته و کوفته اومدیم تو خونه دنبال ی لیوان آب...
داشتیم همین جور بدو بدو میرفتیم تو آشپز خونه ک دیدیم ی لیوان آب رو میز کنار تخته پدربزرگمه....
دوتامون حمله کردیم بهش ک خدا رو هزار بار شکر(اصن باورتون نمیشه واسه این موضوع سجده شکر کردم:)))پسر خالم زودتر ب لیوان رسید و یه نفس همشو خورد
ی نیگا ب من کرد وگفت:چرا شیرین بود؟
من:نمیدونم والا...
بعده ی ساعت پدربزرگم بسیار خشمگین اومد تو هال داد زد:پروین(مادر بزرگم) کی آب این لیوانه کنار تخت و خورد؟
پسر خالم:اونو میگی من تشنم بود خوردم چطور؟
پدربزرگم:خعاک بر سرت پسره ی خرررررر همه نوه دارن مام نوه داریم بیشعور من هر شب دندون مصنوعیامو تواون لیوان میزاشتم:)))
تا اینو گفت پسر خالم ی عق زد گلاب بروتون همه رو ،رو فرش بالا اورد ^__^
با امروز میشه سومین روزی ک هیچی نخورده دعا کنید لفطا داره از دست میره :|