آقا دیروز حس اسکاریسیم اوج گرفت خواستم یکی رو اذیت کنم رفتم تو کوچه دیدم مادر بزرگم داره میاد (خونش کنار خونه ماست)
رفتم چادر گلگلی مامانمرو پوشیدم به طوری که فقط دماغمو چشام معلوم میشد.
رفتم جلوش گفتم سلام همسایه چه خبر ؟
گفت سلام همسایه (بنده خدا فکرکرد همسایه روبرویی هستم ) شروع کردبه دردودل کردن ماهم
خندم گرفته بود داشتم میمردم اخنده.
بعداز نیم ساعت دردو دل گفت همسایه کاری نداری ؟
منم تو بیخیالی گفتم نه مامانجونی خدا حافظ.یهو چنان جغی سرم زد که در عرض یک ثانیه جیم زدم.
اینم مامانبزرگه که ما داریم؟؟؟؟؟هنوزم که هوزه متواریم.